تبليغاتX
شب نشینی با خدا
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

 

شب میلاد تو (( من بودم و اشک))

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

آه ای معنی عشق !

تو ندانی که چه تنها بودم.

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:18 نويسنده الهه |

 

گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان


چرا که دوست تر دارندمان وقتی دوستشان نداریم

 

نه اینکه بی تو نخندم

 نه

اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال

به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند

به تبسم ساعت نه صبح

یا دقیقتر بگویم

نه وبیست دقیقه ی صبح

حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد

گناهش به گردن تو

که من و این دل درمانده را

چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی

حالا هنوز

 نه صبح چهارشنبه ها که می شود

 کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم

دل به دامنه ی رویا می دهم

و تو را می بینم

 که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش

به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی

 نه اینکه بی تو نخندم

 نه

اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم

 تمام خطوط این خنده های خواب آلود

با رگبار گریه های شبانه

از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شود

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:30 نويسنده الهه |

 حال ما در اضطراب و حال هستی اعتدال

حال ما تحویل می شد کاش با تحویل سال

 

تورو حتی تو رویامم ندیدم

ولی یه عمریه جات خالیه پیشم

ندیدمت چه احساس غریبی

ندیدم و برات دلتنگ می شم

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم

می خوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو

که یک عمره برامون نمیاره

چه بوی نرگسی می پیچه اینجا

اگه این باد سرگردون بذاره

بیا تا کفترا دورت بگردن

براشون هر قدم دونه بپاشی

چراغون می کنم پس کوچه هارو

شاید قسمت بشه این جمعه باشی

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 22:28 نويسنده الهه |

 

شب ها که در خیابان خلوت خواب

پا به پای غرور و قافیه می روی

 مرگ با لباس چین دار بلندش

پای پنجره ی اتاقم می آید

 سوت می زند

 و منتظر می ماند

 قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد

مرگ هم بر می گردد

 می رود سراغ سرایدار پیر همسایه

نه ! عزیز دلم

تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام

اینها که نوشتم حقیقت محض است

باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ

 کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

بایست و تماشا کن

تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم

بس کن ای دل ساده

صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟

کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند

تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی

 گوش کن! درمانده ی درد آلود

از پس پرده های پنجره

صدای سوت می آید.

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 11:31 نويسنده الهه |

 

غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد

دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد

دلم با تو خوش بود و

 پیمونه می زد ...

+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:12 نويسنده الهه |

از نقطه هاست، بندهایی سرخ

 که واژه ها را به هم پیوند میزند ...

و از واژه هاست،

 پلی معلق میان هوا

که از کنار هر پنجره ای میگذردو نگاه هر غریبه ای را

به خود میخواند

دل به دریا میزنم،

و واژه ها را به هم پیوند

اینجا مخاطب خاص ندارد 

   اما تو باور نکن

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:42 نويسنده الهه |

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+ تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:48 نويسنده الهه |

بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم

وقفس هامان را زود به زود رنگ زدیم

و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری آینه بخشیدیم که تصور بکنیم یک نفر با ما هست

ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها

باز با خود گفتیم شب زیبائی هست؟!

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم که بگوئیم توانا هستیم

و گرفتیم کتابی سر دست که بگوئیم که دانا هستیم

بیخودیم پرسیدیم حال همدیگر را که بگوئیم محبت داریم

بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود و تصور کردیم که شهامت داریم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم؟

+ تاريخ شنبه سی ام مهر 1390ساعت 8:36 نويسنده الهه |

 

شب میلاد من ای یار! مرا

شب غمگینی بود

خانه از گل لبریز

همه جا پرتو لرزنده شمع

دوستانم همه شاد

لیک در جمع عزیزان٬ تو نبودی افسوس.

 

همه در طیف سرور

خانه در گل مستور

همه جا لمعه ی نور

عکس زیبای تو در جام بلور

لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس.

 

همه خندان بودند

و من(( خانه به طوفان داده))

در میان همه گریان بودم.

 

شمع٬همراه دل من می سوخت

و کسی آگه از این راز نبود

چه کنم؟ بی تو٬در شادی ها

بر دلم باز نبود.

 

شمع هم گریان بود

لیک ای معنی عشق!

اشک دلداده کجا؟

گریه ی شمع کجا؟

من کجا با دل تنگ

شادی جمع کجا؟

 

چه شب تلخی بود

شب تنهایی من!

من که در بستر غم ها بودم

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

تو ندانی که چه تنها بودم!

 

کاش ٬می دانستی

شب میلاد من٬ای یار

من به اندازه ی چشم همه ی مردم شهر

گریه کردم در خویش.

گریه ام بدرقه ی راهت باد

شب میلاد من (( من بودم و اشک))

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

آه ای معنی عشق !

تو ندانی که چه تنها بودم.

۲۸شهریور.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 8:19 نويسنده الهه |

رهایم کردی و رهایت نکردم !

هفتصدمین پادشاه را هم که به خواب ببینی٬

کنار کوچه ی بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

و چهره ی تورا دیدم!

گوشهایم را بر زخم زبان این وآن بستم

و صدای تو را شنیدم!

دلم روشن بود که یک روز٬

از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!

حالا هام٬

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!

فقط کمی نگران می شوم!

می ترسم روزی در آینه٬

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی!

تنها از همین می ترسم.

 

 

.....تو آنقدر شادی به من می دهی که به گریه در می آیم

و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم.....

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 8:33 نويسنده الهه |

 اندیشه ات را با که می پرورانی؟!

خوش به حالش...

مراهمین بس که

دوستت دارم.

 

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود!

خودم شعر های شبانه ی اشک را

فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی به گردن تو دارد٬

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد٬

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه ی کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان!

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعداز قرائت بارانها

زیرلب بگویی:

((یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش))

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته ی این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدم های تو

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوزم همنشین نام وامضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله!

همین تبلور بغض!

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده ی باران بی امان

شاد می شوم!

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:26 نويسنده الهه |

ماه در اوج آسمان می رود

و ما در گوشه ای از شب 

همچنان به گفتگوی دست ها گوش فرا داده ایم و ساکتیم.

و در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم.

یکدیگر را می بخشیم

و من همه ی دنیا را در چشم های او می بینم .

و اوهمه ی دنیا را در چشم های من می بیند

و ما در چشم های هم ساکتیم

و در چشم های هم می شنویم

ودر چشم های هم یکدیگر را می شناسیم

یکدیگر را می بینیم

و چشم در چشم هم و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان  دست ها خاموشیم.

و ماه در اوج آسمان می رود.

+ تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:33 نويسنده الهه |

 

(( برام هیچ حسی شبیه تو نیست   تو پایان هر جستجوی منی ))

 

گفتی : سالهای سرسبزی صنوبر را،

فدای فصل  سرد فاصله مان نکن!

من سکوت کردم!

گفتی : یک پلک نزده،

پرنده ی پندارم

از بام خیال تو خواهد پرید!

من سکوت کردم!

گفتی : هیچ ستاره ای،

دستاویزِ تو در این سقوط  بی سرانجامم

نخواهد شد!

من سکوت کردم!

گفتی: دوری  دستها و همکاری دلها،

تنها راهِ رها شدن است!

من سکوت کردم!

گفتی : قول می دهم هر از گاهی،

چراغ  یادِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله

روشن کنم!

من سکوت کردم!

سکوت کردم ، اما

دیگر نگو که هق هقِ ناغافلم را

از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی !

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:49 نويسنده الهه |

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

 ساعتی پیش

 این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

 حال هم

 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

 اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود ؟؟

+ تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 8:35 نويسنده الهه |

گفتم : ((بمان )) و نماندی!

رفتی‌٬

بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

گفتم:

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت و

صعود و

سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی

ومن

هی بالا رفتم ٬ هی افتادم!

هی بالا رفتم ٬ هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم٬

ولی فتیله ی فانوس نگاهت را پایین کشیدی!

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم٬

بی چراغ٬ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم!

نوشتم ونوشتم....

حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند

و می خندند!

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!

اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد٬

بعد از این همه ترانه ی بی چراغ

چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند٬خواندند٬ سر تکان دادند ورفتند!

حالا٬

دوباره این من و

این تاریکی و

این از پی کاغذ و قلم گشتن ها......

 

 

گفتم : ((بمان )) ونماندی!

اما به راستی ٬

ستاره ی نیاز ونوازش!

اگر خورشید خیال تو

اینجا در کنار این دل بی درمان نمی ماند٬

این ترانه ها

در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 12:41 نويسنده الهه |

می توان تنها شد

می توان زار گریست

می توان دوست نداشت

و دل عاشق آدم هارا زیر پاها له کرد

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت

می توان صدها بار

علت غصه ی دل را فهمید

می توان....

می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود!

آخرش هم تنها  می توان تنها رفت

با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی

یادگاری؟ همه تلخی و سردی و غرور

فاتحه؟ خوب شد رفت

چه آدم بدخلقی بود!!

ولی ای کودک زیبای دلم

آن ور سکه تماشا دارد....

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:14 نويسنده الهه |

 

لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی عطر تو را می زنند!

 

****

دستم را در دستش گذاشتی

مرا به عقد شعرهای عقیم مانده در آوردی

و ندانستی

حجله گاه خیالم

هر دم

غرق شبانه های توست....

 

 

((به یاد  نامه های شب اعتکاف ))

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 13:21 نويسنده الهه |

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد ،از تو یک  بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جا رو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی زود دونستم تو فقط عروسکی

کور وکر بازیچه ی باد ،مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک من و گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتیکه تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام، نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام ،خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

(با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم)

شهر بی عابر و خالی ،شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود

مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد ،روی دریا خونه ساخت؟؟؟؟

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 9:32 نويسنده الهه |

بیشتر از آن که تصور کنی خیانت دیده ام و بیشتر از آن که باور کنی

قلبم را شکسته اند اما تو...

اما تو نه خیانت کرده ای و نه قلبم را شکسته ای

تو جگرم را آتش زده ای

زبانم میگوید...زبانم میگوید به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ

تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد

اما دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت و لبانت لبخند

و صد هزار پری کنیزت باشد.

تو که تازه رسیدی از گرد راه ،تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیوونه دیدی تو چه جور نقشه برامون کشیدی

عمریه که عاشق خداییه این دل ما، آخره خطه و باز،فداییه این دل ما

تو یکی بیا و از پشت دیگه خنجرش نزن ذوالفقار عشقتو تو یکی بر سرش نزن

دل مارو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن دل ما رو به خزونه تو با عشقت دیگه پرپرش نکن

بیچاره خوش باور و ساده و پاکه دل ما، واسه یک ذره وفا عمری هلاکه دل ما

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو، راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو

نکنه هوس گریبون دلت رو بگیره، نکنه تا جون گرفت دوباره این دل بمیره

نکنه اشک مارو تو هم بخوای در بیاری، نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری

ما دیگه حوصله ی حرفای پوچو نداریم، ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچو نداریم

سر به سرم بذار ولی، سر به سر دلم نذار، یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نذار

ای زاده ی هفت پشت اصالت، در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو و ذات خرابت

ای شناگر قابل تو آب نمیدیدی، بازیچه ی شبگردان مهتاب نمیدیدی

اینک تو و این مرداب اینک تو و این مهتاب، بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شبتاب به به چه قشنگی تو در این نقش برابت

لعنت به تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن بسیار تو را بخشید، آزادی و قلب تو بر رفتن ما خندید

آن تازه رس نوبر گر حال مرا پرسید، گو شکر خدا گفتم و راضی ز ثوابت

لعنت به تو و ذات خرابت

بر اصل و نسب بالی؟ ای اصل و نسب عالی

ای کاش نبینی تو آن روز که پامالی ای عاشق پوشالی

اینک تو و جولانگه مستان شرابت، لعنت به تو و ذات خرابت

گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خاره

 ای بی خبر و مدهوش

 این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنه ی آواره

سیراب شدند جملگی از آب سرابت، لعنت به تو و ذات خرابت

به خیالم که تو شاه پریونی، باوفایی، خوب و پاکی، مهربونی

به خیالم که اگه وفا کنم من، قدر این مهر و وفا رو تو میدونی

به خیالم که تویی عصای پیری، توی دستات دستای منو میگیری

به خیالم که در این عهد جوونی، لحظه ای رو بی وجودم نمیمونی

چه خیال پوچ و چه فکر محالی، همه قصه همه رویا همه واهی

دنبال یه روزنه یه روشنایی،،گشتم و ندیدم اما جز سیاهی

منو بگو چه ساده دل چه ساده و چه خوش خیال، زیر چه ابر تیره ای باز کرده بودم پر و بال

تورو بگو چه بی وفا انگار نه انگار با منی، نشستی با رقیب من حرف از محبت میزنی....

در آینه ات بنگر حیوان صفتی بینی

هاشا مکن این باور

این دست تو نیست اینی

این است ترازوی عدالت تو پادشه مکر و رذالت

ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت

تو پیشکش و قصه ی ما هم به سلامت

*****

پایان سخن بشنو، این قائله شد ازنو

درمکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم

گرحوصله این بود و چنین پا به فرارم

اینگونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم

لعنت به منو عشقو بر این ذات خرابم......

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:16 نويسنده الهه |

آدم های ساده را دوست دارم.همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند٬ برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم٬ بوی ناب (( آدم )) می دهند.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 11:54 نويسنده الهه |

باور کن !

این تویی..

مسبب چشم گشودنم .. رها شدنم از رخوت ...

بهانه ام برای برخاستن ..گام برداشتن ..رفتن ٬ اما نترسیدن ..نهراسیدن ..

در باورم نمی گنجد جاری حضور همیشگی ات!

بی گمان همه زیستنم در پرتو نگاه آبی ات رنگ زندگی می گیرد .

.

.

تردید مرا ببخش ! 

********

دارم سوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی اين سرنوشت ما خاکيان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکيان را

ای داور عرش آفرين
صورتگر فرش زمين
وی مالک ملک يقين

بايد به بال انديشه پويم هفت آسمانت را
يک يک ببينم هم ثابت و هم سيارگانت را

بايد سياحتها کنم در زهره و در مشتری
شايد که خورشيد افکند آنجا فروغ ديگری

 
تا مگر در آسمان، در دل آن اختران
ز آنچه می جويد بشر ذره ای يابم نشان


شايد آنجا زندگی، دور از اين غوغا بود
معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود


جويای راز خلقتم هان ای خدای مهربان
با شهپر انديشه ها بر قله ی عرشم رسان

دارم سوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی اين سرنوشت ما خاکيان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکيان را

+ تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 9:26 نويسنده الهه |

 

حال ما در اضطراب و حال هستی اعتدال

حال ما تحویل می شد کاش با تحویل سال

 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آنچنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 13:32 نويسنده الهه |

 

هر چه فکر می کنی نمیتوانی بفهمی چه طور شروع شده بود

 

حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او

 

و اصلا چه اهمیت دارد چه کسی شروع کرده بود!

 

 

فرض کن که هیچ کی اسمم و کنار اسمت نیاورد

 

 فرض کن تو این بازی یکی نفهمید اون یکی برد

 

خیلی چیزا هست که دیگه نیمه تموم مونده حالا

 

خیلی چیزا رو نمیشه بهش بگی یه اشتباه

 

فرض کن که هیچ وقت من وتو هیچ جای دنیا ما نشد

 

فرض کن که هیچ صبحی چشام تو چشمای تو وا نشد

 

کم کم واسه ترانه هات٬ واسه تموم لحظه هات

 

به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست

 

پس می کشم پام و از این مثلث

 

قلب تو راه قلبم و بلد نیست

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 12:36 نويسنده الهه |

هر روز او متولد میشود٬ عاشق می شود٬مادر میشود٬پیر میشود و می میرد.

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای

صورت مردش به جای گذشت زمان٬جوانی بربادرفته اش رامیبیند

ودرقدمهای لرزان مردش٬گام های شتابزده جوانی برای رفتن.

ودردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ....

و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد ...و این رنج است...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...دیه اش نصف دیه ی توست

و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند تنهایک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

برای ازدواجش ـ در هر سنی ـ اجازه ی ولی لازم است و تو در هر زمانی بخواهی

به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو .....

او کتک می خورد و تومحاکمه نمیشوی......

او می زاید وتو برای فرزندش نام انتخاب میکنی.....

او درد می کشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد ....

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:9 نويسنده الهه |

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی ٬ امام قائمی ٬ موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد ٬دیدن چه سود؟ 

و اگر بهشت نباشد صبرو تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهرچه؟

ومن در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی بگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ

دم نزند؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 10:55 نويسنده الهه |

ما اکنون،به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.

امابه بردگی ای محکوم شده ایم.اندیشه مان را،دلمان رابه بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند،

و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند

با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و

فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند.

 اکنون مادر برابر این نظام های حاکم،کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند،می بلعیم.

 

روزگار غریبیست نازنین! 

+ تاريخ شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 12:33 نويسنده الهه |

من تو را دوست دارم

تو دیگری را

دیگری مرا

ودر این میان همه تنهاییم.

*****

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سرنابینایی.امادوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب میخوردو هر چه از غریزه سر بزند،بی ارزش است و دوست داشتن ازروح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با او اوج می یابد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سالها برآن اثر می گذارد ،اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس ،در نهان و آشکار،رابطه دارد.چنانکه شوپنهاور میگوید:((شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید ،آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید.))اما دوست داشتن در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح،که زیبا یی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.

عشق طوفانی و متلاطم است ،اما دوست داشتن آرام و پر وقار،استوارو سرشار از نجابت است.

عشق با دوری ونزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود،اگر تماس دوام یابد،به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تنزل و اضطراب و((دیدار و پرهیز ))زنده میماند.امادوست داشتن با این حالات ناآشناست ،دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جنون است وجنون و جنون و جنون.چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و((اندیشیدن))نیست .اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند ودوست داشتن زیبایی های دلخواه را در ((دوست)) می بیند و می یابد.

عشق یک فریب  بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق خشن است وشدید ودرعین حال ناپایدار و نامطمئن ودوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین و شک ناپذیر.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن دردوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تادر انحصار او بماند ،زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی آدمی است و چون خود به بدی خود آگاه است آن را دردیگری که می بیند،از او بیزار می شودو کینه بر می گیرد.اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد،داشته باشد که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورائی آدمی است و چون خود به قداست ماورائی خود بینا است ، آن را دردیگری که می بیند ، دیگری را نیز دوست می دارد وبا خود آشنا می یابد.

حسد شاخصه ی عشق است،چون عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند وهمواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود،با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد.اما دوست داشتن ایمان است و ایمان ،یک روح مطلق است .یک ابدیت بی مرز است .از جنس  این عالم نیست.

عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است.

عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل می شود وآن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی بیند اما دوست داشتن را به آن سو،راهی نیست وهرگاه آنکه((دوست داشتن))را خوب میداند و خوب احساس میکند،خود را درمیانه نمی بیند،به سرعت و به سادگی،به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شائبه و پرشکوه بدل می شود.و در این هنگام است که خود را که دیگر نیست و دیگر نمی تواند باشد،در آینه ای که دوست دارد،لکه ای می نامد و دستور می دهدکه:((آن لکه را از روی آینه پاک کن !تا آینه که دیگر چهره ی مرا در خود نخواهد دید،به عبث لکه ای بر سیمایش  نماند و آینه ی صاف و زلال خاطر تو لکه دار نباشد.))اما عشق می گوید:((آه این لکه را پس از من  پاک خواهی کرد؟آیا لکه ای دیگر بر آینه خواهد نشست؟آیا از این پس چهره ی آینه بی لک خواهد گشت؟نه نه نه! پس از من سراسر  این آینه را سیاه کن.این لک را بر تمام صفحه ی این آینه بگستران !جیوه های این آینه را همه بتراش تا تصویری بر آن نایستد.آینه را خاک آلود کن وخاک عزایش را بر سرش بپاش تا نور خورشید هم بر آن نتابد.تا پس از من ندرخشد.برق نزند.آه چه می گویم ؟آینه را بشکن ،بشکن،ریزکن!)) عشق می گوید:((نکند تو مرا فراموش کنی.زندگی را و آرامش را بی من دنبال کنی. آه خوشبختی تو پس از من چه بدبختی بزرگی برای من است .تو باید در آن هنگام که مرا به آتش می زنند،خود نیز _هرچند هنوز در آغازی_ با شعله های آتش من بسوزانی.تاپس از من از تو خاکستری بر جای نماند.)) اما دوست داشتن با همه ی شور و ایمان و نیازش ،دامن او را می گیرد و به نیروی اصرار و دستور و التماس ،بر بستر احتضار خویش از او می خواهد که:((تو هنوز می توانی باشی ومی توانی دم بزنی،احساس کنی،بیندیشی،زندگی کنی،دوست بداری،عشق بورزی،همسری،همگامی،هم سخنی،هم روحی،چشمه ی انسی،بوستان معطری بیابی.می توانی مرغان وحشی خیالت را بیرون بفرستی و پرواز دهی و به سوی خاطرات خوشرنگ گذشته ها و آرزوهای هوسناک و چشم به راه آینده ات  برانی،تابروند و بگردند و هر لحظه پیام های شیرین و خبر های شور انگیز برایت به ارمغان آورند و لبخند های نرم خاطره رنگ و پرشهد لبانت را در سایه ی رقاص آتش بشکفاند...اما هرگز یکی از این مرغان را به سراغ من بر قبرستان گذر ندهی که روح مرا خواهی رنجاند.روح مرا که_از عمق تاریکی مرگبار سنگین و خاموش قبرستان ،چهره ی تورا که لرزان پرتو آتش می نگرد و رقص سایه ها را بر گیسوان و پیشانی و سینه و اندام تو به لذت تماشا می کند _ببیند که مرغی غمگین در آمد و قصه ای آغاز کرد که تو ابروهایت را همانند هنگامی که،در برابر یک واقعه ی ناگهانی قرار می گیرد،بالا بردی و چشمانت را که همچنان بر آتش دوخته ای،خیره کردی و برق غمی حسرت آلود از آن جست و من سایه ی سنگین حسرتی را بر چهره ات دیدم و دانستم که این مرغ،قصه ای از من حکایت می کند و بر غمکده ی تنهایی من گذر کرده،سخت پریشان می شوم وتو نمی دانی که در این حال کسی که حلقومی برای فریاد کشیدن ندارد،دلی برای طغیان ندارد،زبانی برای گفتن نداردو پایی برای رفتن ندارد،انگشتی برای نوشتن ندارد،عاجز عاجز عاجزست.تو نمی دانی!

تو نمی دانی!

آری ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و طپیدن و ای پر از زندگی،ای سرشار از بودن!

تو نمی دانی!

تو نمی دانی که برای این دوست تو درد کشیدن چه سخت است! درد کشیدن چگونه سخت است! تا کجا سخت است! این کلمات ازآن زنده هاست،از آن دنیای توانستن،پر از بودن و پر از زندگی کردن است.اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد.هیچ کلمه ا ی ،هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.چه بگویم؟جز همین اندازه که مرا مرنجان!

مرا مرنجان!

دراینجا من همواره نگران توأم .جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش،آنگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند.لبان سیراب و چشمان براق وچهره ی شاداب  و جوان سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد.

مرا در اینجا در این تنهایی جاویدو ساکتم ،آرام بگذار!تو بی من باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن ،باشی و زندگی کنی ، باشی و زندگی کنی.... باشی و زندگی کنی.

آری باشی و زندگی کنی .... باشی و زندگی کنی ...

که دوست داشتن برتر از عشق است

 و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند

 پائین نخواهم آورد.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:14 نويسنده الهه |

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد             چو شمعی پای تا سر برفروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق          خوشا رسوایی و بدنامی عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز            همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی                 خوشا عشق ونوای بی نوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها            درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق کز نگارش کام گیرد                   چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر میداد لیلی کام مجنون                        کجا افسانه می شد نام مجنون؟

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق      یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت          چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینوائیست                     دوای عاشقی ها در جدائیست

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 11:21 نويسنده الهه |

 مشاعره سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

سیمین بهبهانی:

يا رب مرا ياري بده،تاسخت آزارش کنم
هجرش دهم،زجرش دهم،خوارش کنم،زارش کنم
از بوسه هاي آتشين،وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري،گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم،وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم،گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر،کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود،گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا،گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي،چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي،وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من،فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او،باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

 گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست...

+ تاريخ دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 8:48 نويسنده الهه |

بعضی ها میگن دنیا بزرگه بعضی ها میگن کوچیکه٬هرکس با دل خودش دنیا رو اندازه میگیره .وقتی خوشحالیم دنیا بزرگه وقتی غمگینیم دنیاکوچیکه. وقتی می خندیم  دنیا بزرگه.وقتی می گرییم  دنیا کوچیکه.ولی من میگم دنیا یه چیزه.یه اندازه است .کوچیک و بزرگ نداره.کم وزیاد نداره.یا هست یا نیست با توهست بی تونیست.

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

از آسمان ابری ام تقدیر می بارد

یعنی دل من سرنوشت مبهمی دارد

دستم که عمری بی طرف بود ٬از تو بعد از این

دیگر نمی خواهد که آسان دست بردارد

مانند من در رفتن و ماندن دو دل هستی

گویی تو هم بی من دلت طاقت نمی آرد

+ تاريخ جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 19:15 نويسنده الهه |

Ðe$igNER


مرتضی پاشایی

تو راست میگی

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ